پنج شنبه ٢٧ مهر ١٣٩٦
به سایت علیرضا زارعی خوش آمدید
منو اصلی
پیوندها
درباره من

 

سال هزار و سیصد و پنجاه و یک رسید

آمد به ذهن مادر و فکر پدر نوید

اینک برای زوج شدِ فردِ بچه ها

باید شود یکی به جهان گل پسر پدید

سال هزار و سیصد و پنجاه و دو که شد

روز نخستِ عید، دمِ بازدید و دید

چشمی چو صبح باز به دنیا شد آشنا

زان چشم ها که گل مژه اش را کسی نچید

سال هزار و سیصد و پنجاه و چار شد

مادر به مهرماه سویِ آسمان پرید

آن مادری که طفل کمی کمتر از دو سال

هرگز برای عافیت او را به خود ندید

آن مادری که مادر سادات داشت، دید

پیش از پدر زمان رحیل از جهان رسید

تنها پدر شد و سه پسر با سه دخترش

هم از هراس بیم به دل داشت، هم امید

سال هزار و سیصد و پنجاه و هشت شد

فصل کتاب و مشق به پاییز سررسید

سال هزار و سیصد و شصت و سه بود که

آغازِ دیگری ز فصولی دگر دمید

دورانِ امتحان دبستان گذشت و باز

طفلی که نوجوان شده بود از قفس پرید

بگذشت سال درس یکی بعد دیگری

سالی که خوابِ طفل بُدَن را کمی درید

آن گل پسر جوان شد و تغییر کرد حال

زنگِ صدای او که به یکباره برجهید

در این زمان برادر او بود همرهش

او را به ازدواج فراخواند با امید

گفت ازدواج کن به زمانِ جوانی ات

باید برای مرد شدن همسری زنید

تا مرز ازدواج بسی پیش رفته بود

اما مرض نشاطِ برادر به غم تنید

آن نازنین، در عین جوانی اسیر شد

در پنجه های مرگ، همان پنجۀ پلید

آن اولین برادر و آن بهترین رفیق

جمعِ خصال بود و صفاتی بسی حمید

گاهی چنان لطیف که گل کمترک از او

گاهی چنان دژم که بسی بیش از حدید

گفتند عده ای که نمرده ست زانکه او

ماوا گرفته بود همه عمر با شهید

گفتند او شهید شده ست و شهادتش

ثبت است بر جریدۀ عالم، نه این جرید

گفتند آن عزا که شمایان گرفته اید

اکنون برای اوست در آن نشئه مثلِ عید

دنیا خراب گشته به سر آن جوان و باز

دوران خدمتی که ضرورت بُدش رسید

سال هزار و سیصد و هفتاد و هفت بود

سربازی اش تمام شد و از پدر شنید

رو فکر کار باش که داماد می شوی

باید برای کار به هر جانبی دوید

سال هزار و سیصد و هشتاد سه که شد

هم رفت آن پدر که به جز غم به دل ندید

رفت آن پدر که مادرِ او بود و هم پدر

رفت آنکه تکیه گاه پسر بود تا تکید

رفت آنکه عشق شد به تمامی غلامِ او

رفت آنکه باید از غم او جامه ها درید

رفت آنکه در خفای زن و بچه بی صدا

اشکش ز چشم های گهربار می چکید

رفت آنکه بعد مرگِ زنش چند ماه بعد

شد موی صورت و سر او ناگهان سفید

رفت آنکه واگذاشت جهان با غمِ خودش

رفت آنکه خود ولی ز غم این جهان رهید

اکنون گذشته است از آن سال هشت سال

خرمای مرگِ ماست کنون گشته این نبید

آن طفلِ روزهای نه چندان گذشته را

در خود چهل غبار به اصرار برکشید 

عمری که خوب و بد شده است و نمی شود 

دایم برای هیچ کسی راحت و سعید 

باید برای رفتن از این دار روزگار 

کم کم عقیق و سبحه و مهر و کفن خرید

آری چقدر زود زمان دیر می شود

آری چقدر زود رسد گاهِ چیدِ خوید

***

عمری گذشت و عزمِ نگاهی دگر مرا

یا این گنه، که باید از او گشت رو سفید

این سایت، این گناه که طرحی ست در سری

زان طرح ها که ذهنِ منِ شاعر آفرید

سوغاتِ دلنوشتۀ یک شعر پیشه است

دارم امید گفته شود واضح و سدید

موسیقی نهفتۀ گنجور فارسی

زاید هنر ز توصیه هایی چنین اکید 

تعداد بیت های قصیده به سال عمر 

یکسان سروده شد اگرش نمره می دهید 

 

 

 

صفحه اصلی |درباره من |تماس با من
هرگونه استفاده از مطالب بدون ذکر منبع ممنوع است.